Narratives of an English Painter from the Court of Amir Dost Mohammad Khan
وقتی
جنگ عاشقانهترین قلبها را اشتباه دفن میکند
گاهی
سرنوشت انسانها نه با مرگ،
بلکه با یک
اشتباه آغاز میشود.
این
داستان، روایت قهرمان نیست؛
روایت مردی
است که زنده ماند،
اما زندگیاش
پیش از او دفن شد.
در
سرزمینی که جنگ، نامها را با گلوله عوض میکرد
و تابوتها
زودتر از خبرها به خانهها میرسیدند،
عشق نیز در
امان نبود.
گاهی یک
عکس اشتباه،
یک نام روی
چوب سرد تابوت،
میتوانست
آیندهی چند انسان را برای همیشه تغییر دهد.
آنچه
در پیش رو میخوانید،
قصهی
ناهمخوانی است؛
ناهمخوانی
میان عشق و جنگ،
میان
انتظار و بازگشت،
میان زنده
بودن و مرده پنداشته شدن.
این
داستان دربارهی وحشتی است
که صدایش
بلند نیست،
خونین
نیست،
اما تا آخر
عمر در سینه میماند؛
وحشتِ
بازگشت به خانهای
که دیگر
منتظر تو نیست.
اگر
وارد این داستان میشوید،
بدانید که
همهی زخمها در میدان جنگ زده نمیشوند؛
برخی از آنها،
پس از
پایان جنگ آغاز میشوند.
سالهای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ خورشیدی بود؛ سالهایی که افغانستان دیگر
فقط نام یک سرزمین نبود، بلکه زخمی باز بر پیکر تاریخ بود. چند سالی از تجاوز ارتش
سرخ شوروی میگذشت و جنگ، مثل سایهای شوم، بر همهچیز افتاده بود؛ بر روستاها، بر
شهرها، بر خواب کودکان، بر دعاهای مادران و بر قلب مردانی که هر صبح با این ترس از
خانه بیرون میرفتند که شاید دیگر هرگز بازنگردند.
در
یکی از روستاهای کوچک و دورافتادهٔ اطراف کابل، جایی که خانهها از خشت و گل ساخته
میشدند و شبها تنها نور چراغهای نفتی فضا را روشن میکرد، مردی زندگی میکرد به
نام غلامحیدر خان. مردی ساده و پرتلاش، با دستانی زخمی از سالها کار سخت و
چشمانی که همهٔ تلخیها و دشواریهای زندگی را در خود ثبت کرده بودند.
غلامحیدر
خان پنج فرزند داشت: سه پسر و دو دختر. بزرگترینشان محمد سردار بود؛ جوانی آرام
با چشمانی عمیق که همیشه انگار چیزی فراتر از زمان خود را میدید. سردار تازه از
پوهنتون کابل، از پوهنحی زبان و ادبیات، فارغ شده بود. کتاب و کلمه برایش پناه
بودند؛ شعرهای بیدل و مولانا را از بر داشت و شبها زیر نور چراغ تیلی، آهسته میخواند
تا مبادا خواب کودکان خانه را برهم بزند. او باور داشت که کلمه میتواند زخم را
مرهم شود؛ اما نمیدانست که زندگی، بیاعتنا به باورها، راه خودش را میرود.
دو
برادر کوچکتر و دو خواهرش هنوز شاگرد مکتب بودند. خانهشان ساده بود اما گرم؛
دیوارهای گِلی، حویلی کوچک با درخت توت پیر، و اتاقی که بوی نان تازه و چای سبز میداد.
سردار کمتر از دو سال از عروسیاش میگذشت. همسرش رابعه، دختر باهوش و مهربانی بود
که در سالهای دانشگاه دل به دل هم داده بودند. عشقشان آرام و ریشهدار بود؛ نه
پرهیاهو، نه نمایشی. رابعه صدای نرم داشت و وقتی میخندید، انگار غمهای جهان برای
لحظهای مکث میکردند.
ثمرهی
این زندگی مشترک دختری بود به نام فرشته؛ نخستین چراغ روشن خانه. فرشته وقتی میخندید،
سردار جهان را فراموش میکرد. شبها که از خستگی به خانه میرسید، فرشته را در
آغوش میگرفت و زیر گوشش شعر میخواند. رابعه از دور نگاه میکرد و در دل شُکر میگفت
که با همهی تاریکیها، هنوز نور هست.
اما
زندگی در افغانستان آن سالها، با «اما»ها تعریف میشد. سردار دانشگاه را تمام
کرده بود و باید به «وظیفهی مقدس سربازی» میرفت؛ واژهای که در دهان مقامات زیبا
بود، اما در واقعیت، بلیتی یکطرفه به جهنم جنگ. جنگها شدید بودند؛ مجاهدین علیه
نیروهای روس و دولتی میجنگیدند و هر روز خبر کشتهشدن جوانی تازه به قریهها میرسید.
یک
صبح زود، پیش از آنکه فرشته از خواب بیدار شود، صدای تقتق دروازه سکوت خانه را
شکست. سردار که چیزی به دلش افتاده بود، به سمت در رفت. هنوز دستش روی قفل نرسیده
بود که دلش لرزید. در را که باز کرد، با چند عسکر دولتی روبهرو شد. نگاههایشان
سرد و بیاحساس بود. بدون مقدمه گفتند که باید فوراً با آنها برود.
رابعه
با چشمانی وحشتزده دوید. غلامحیدر خان و همسرش التماس کردند؛ گفتند بگذارید
لباسش را عوض کند، لقمهای نان بردارد، خداحافظی کند. اما عساکر گوش ندادند. سردار
فقط فرصت کرد نگاهی به اتاق بیندازد؛ به گهوارهی فرشته، به چادر رابعه که گوشهای
افتاده بود. دلش فشرده شد، اما لبخند زد تا شاید دل آنها آرام بگیرد. در حالیکه
آفتاب تازه از پشت کوهها سر زده بود، سردار را بردند؛ بیآنکه بداند این رفتن،
چه بازگشت تلخی خواهد داشت.
چند
روز بعد خبر رسید که سردار به یکی از فرقههای محاربوی جنوبشرق افغانستان فرستاده
شده است. از آن روز، زندگی خانواده در انتظار خلاصه شد. سردار همیشه در جنگ بود؛
میان دود، آتش و فریاد. آن زمان، خدمت سربازی سه سال طول میکشید؛ سه سالی که هر
روزش میتوانست آخرین روز باشد.
گاهگاه،
وقتی از مهلکهای جان سالم به در میبرد، نامهای مینوشت؛ با دستهایی که هنوز میلرزیدند.
برای پدر و مادرش، برای رابعه، و مخصوصاً برای فرشته. در نامهها از دلتنگی میگفت،
از شبهایی که ستارهها را میشمرد تا صبح شود، از دوستانی که دیگر نبودند.
خانواده نیز برایش نامه و عکس میفرستادند. دیدن عکسها، خواندن دستخط رابعه،
برای سردار در میان باروت و خون، قوت قلب بود. گاهی نامهها را با همرزمان صمیمیاش
شریک میساخت؛ انگار امید را تقسیم میکرد.
سه
سال به همین منوال گذشت. سردار به روزهای آخر خدمتش رسیده بود. برگهی ترخیصاش
برای امضا به مرکز فرستاده شده بود و گفته بودند تا یک ماه دیگر آزاد میشود.
خانواده نفس راحتی کشیدند. رابعه شروع کرد به شمردن روزها؛ لباس نو دوخت، اتاق را
تمیز کرد، و هر شب با فرشته از بازگشت پدر میگفت.
اما
کسی نمیدانست که در همین یک ماه، تقدیر چه خوابی دیده است.
شبی
خبر رسید که یکی از پوستهها نزدیک سرحد پاکستان مورد حمله قرار گرفته و در خطر
سقوط است. به فرمان قوماندان، گروه بزرگی از سربازان، با زرهپوشها و تانکها،
آمادهی حرکت شدند. سردار نیز در میانشان بود. در دلش آشوبی عجیب داشت؛ انگار
چیزی میخواست او را نگه دارد، اما راهی نبود.
در
مسیر، نزدیک همان پوسته، ناگهان به کمین دشمن افتادند. جهنم به پا شد. انفجار،
فریاد، آتش. زمین و آسمان درهم آمیخت. خیلیها همانجا جان دادند؛ برخی اسیر شدند.
اجساد چنان سوخته و متلاشی بودند که شناسایی ممکن نبود. امکاناتی برای تشخیص نبود.
تکههای بدن را در تابوتها گذاشتند و بر اساس حدس و گمان، نامها را نوشتند.
یکی
از آن تابوتها، به نام محمد سردار، راهی کابل شد.
روز
دفن، آسمان هم گریه میکرد. رابعه دیگر امیدی نداشت. تابوت را دفن کردند؛ بیخبر
از آنکه سردار زنده است و در اسارت. رسم و فشار جامعه کار خود را کرد. چند ماه
بعد، رابعه را به نکاح برادر کوچکتر سردار درآوردند؛ رسمی که برای برخی چاره است
و برای برخی، آغاز زخمی تازه.
خزان
سال 1367 بود و
جنگهای شدید در ولایت کنر هنوز به اوج خود رسیده بود. در میان دود و انفجار و
صدای تانکها و فریاد سربازان، خبر رسید که مجاهدین شکست خوردهاند و تعدادی از
اسیران دولتی آزاد شدهاند. میان آن اسیران، سردار نیز بود.
او
حالا بسیار ضعیف و نحیف شده بود، استخوانهایش زیر پوست به سختی پیدا بودند، و
چشمانش پر از خستگی و درد پنج سال اسارت بود. اما روحش هنوز زنده بود، هنوز در
امید خانوادهاش روشنایی میجست. وقتی خبر آزادی رسید، قلبش به شدت میتپید.
اشتیاقش برای بازگشت به خانه چنان شعلهور بود که درد جسمانیاش را کمرنگ میکرد.
لبخندش، هرچند لرزان، روشنایی تاریک پنج سال زندان را در دلش بازگرداند. همقطارانش
که او را از نزدیک دیده بودند، باور نمیکردند که او زنده باشد؛ تابوتی را که به
نام او به خانوادهاش برده بودند، همه فکر میکردند حقیقت دارد، و حالا آنها شاهد
معجزه زنده ماندنش بودند. شادی و حیرت در نگاهشان موج میزد و گاهی حتی اشک از
چشمانشان جاری میشد.
فردای
آن روز، افراد حکومتی او را به کابل رساندند و گفتند:
«حالا
میتوانی به خانه برگردی».
سردار،
با گامی لرزان اما پرامید، راه خانه گرفت. روستا کمی دورتر از مرکز شهر بود. تازه
شام شده بود و آسمان به سیاهی و سنگینی شب درآمده بود. قریه خاموش و بیصدا بود؛
فقط صدای باد میان درختان و صدای گاهبهگاه حیوانات کوچک، سکوت را میشکست. سردار
در ذهنش لحظه بازگشت را تصور میکرد؛ لحظهای که خانوادهاش بفهمند او زنده است و
دوباره میتوانند خوشی و امید را در آغوش بگیرند.
نزدیک
خانه که شد، در را آرام فشار داد، مبادا ناگهانی کسی او را نبیند یا ترسانده شود.
در بسته بود. دستش را روی چوب سرد در گذاشت و آرام کوبید. صدای قلبش در سینهاش
طنین میانداخت.
مادرش
بدون اینکه بداند چه کسی پشت در است، در را باز کرد. نگاهش به او افتاد و برای
لحظهای زمان ایستاد. نمیتوانست باور کند.
سردار، پسر زندهاش،
ایستاده بود. اشکهای مادر فوران کرد، سرازیر شد، و با صدایی که از سالها فریاد
خفه شده بود، گفت:
«پسرم…
پسرم!»
و او را به آغوش
کشید. گریهاش طولانی و عمیق بود، گریهای که همه پنج سال انتظار، درد و امید را
در خود داشت.
پدر،
که از اتاق به سوی در میدوید، مات و مبهوت ایستاد. زبانش بند آمده بود. قلبش میخواست
با تمام نیرو فریاد بکشد، اما اشکها و شگفتی همه کلمات را ربوده بود. وقتی او هم
پسرش را در آغوش گرفت، دنیا برای لحظهای کوچک شد و همه غمها و شادیها در هم
آمیختند.
رابعه
نزدیک شد، اما اشکهایش نمیگذاشت آرام بگیرد. دستانش لرزید و نمیتوانست حرفی
بزند. فرشته، که حالا نوجوانی بزرگ و پرجنبوجوش بود، دوید سوی پدر و با فریاد گفت:
«پدر!
شکر که زنده هستی!»
و در آغوش او فرو
رفت، گویی همه دلتنگیهایش در همان لحظه به پایان رسید.
همگی
وارد خانه شدند و به اتاق پدر و مادر رفتند. لحظاتی از شادی و سکوت و اشک گذشته
بود که رابعه، ناتوان از نگاه کردن به واقعیت تلخ، با گریه خانه را ترک کرد. سردار
پرسید:
«چه
شده؟»
اما پدر و مادرش
نمیدانستند چگونه باید پاسخ دهند.
بالاخره
مجبور شدند تمام حقیقت را بگویند:
داستان مرگ و
تابوت، نکاحی که انجام شده بود، و سالها سکوت و درد.
سردار
در سکوت نشست. قلبش شکسته بود؛ شکسته از شادی که به تلخی پیوند خورده بود. خوشحالی
بازگشتش، با حقیقتی که نمیتوانست تغییرش دهد، به ناگاه تبدیل به سنگینی شد که روی
روحش فشار آورد. آن شب، او نمیتوانست کلمهای بگوید. سکوت خانه پر شد از اندوه و
صداهای خاموش اشکها.
صبح،
نزدیک روشنایی بود. پدر و مادر برخاستند تا نماز صبح بخوانند. اما وقتی به جای
خواب سردار نگاه کردند، او دیگر نبود. ابتدا فکر کردند شاید در حویلی قدم میزند.
اما آنجا هم نبود. خانه رابعه را جستجو کردند؛ باز هم نبود. هرچه جستجو کردند،
سردار در هیچکجا پیدا نشد.
سردار
به راهی بیبرگشت رفته بود، به جایی که هیچ کس نمیدانست، جایی که تنها او و
خاطراتش بودند. دلهای خانواده در فراقش شکست، و چند ماه بعد، یکی پس از دیگری،
پدر و مادر طاقت نیاوردند و وفات یافتند. رابعه، که خاطرات سردار و عشق نابش را
نمیتوانست فراموش کند، یک سال پس از وفات پدر و مادر سردار، زندگیاش را با یاد
او و با زخمهایی که هرگز التیام نیافت، پایان داد.
این
بازگشت کوتاه، پر از شادی و امید بود، اما در نهایت، سرنوشت، عشقی را که میتوانست
کامل باشد، نابود کرد؛ عشقی که همچنان در سکوت، در دل قریه و میان خاطرات، زنده
ماند.
اسلام الدین
فیروز سال 24.12.2025
نظرات
ارسال یک نظر