Narratives of an English Painter from the Court of Amir Dost Mohammad Khan
آثار باستانی بامیان
Asiatic Journal and Monthly Register for British and Foreign India, China, and Australasia, Vol. XXIV, New Series, September–December 1837, London: Wm. H. Allen & Co.
پلخمین در یکی از درههای پاروپامیزان واقع شده است و حدود
هشتاد تا هشتاد و پنج مایل از کابل فاصله دارد، در جهتی نزدیک به شمال ۷۵ درجه غرب. این دره عمیق است و
تپههای اطراف آن در دو سوی دره، کموبیش دارای دیوارههای عمودی سنگی هستند که از
اینرو برای ساخت غارها بسیار مناسب و سازگارند. سنگ آن «جونگ» نامیده میشود، که
کنگلومرایی از ریگهای کوچک، شن و خاکهای رنگارنگ است و بهطور شگفتانگیزی فشرده
و سخت میباشد. طول دره حدود نه یا ده مایل است و از شرق به غرب امتداد دارد. عرض
آن کم است، اما در نقطهای خاص که بهطور برجسته بامیان نامیده میشود، بیشترین
عرض را دارد؛ و در همانجا تندیسها و غارهای اصلی قرار دارند. در همین نقطه نیز
جویبارهای سرخدره و جوی فولادی با پیوستن به هم رود بامیان را تشکیل میدهند، که
به سوی شرق در دره جاری شده، در زوهک آبهای خلیلر را دریافت میکند، سپس با پیچوخم
به سوی غرب عراق، بابهلک، شبر، ریچلیک و غیره میگذرد و با جویبارهای آنها افزوده
شده، سرانجام از کوهها خارج شده و پس از عبور از غوری به رود قندوز میریزد.
نام
بامیان شاید معادل «منطقهٔ بلند» باشد، در برابر دانایب یا خمن که «منطقهٔ پست» یا
نواحی دامنهٔ کوهها را میرساند. «بام» به معنای سقف است؛ و وقتی به یاد آوریم که
بامهای آسیایی مسطحاند و قلههای کوههای این ناحیه نیز عموماً تخت هستند، در
توجیه این نام که احتمالاً زمانی بهطور عمومی به منطقه داده شده بود ـ هرچند
اکنون تنها برای یک محل خاص بهکار میرود ـ دچار تردید نمیشویم. و اگر ارتفاع آن
نسبت به مناطق اطراف را نیز در نظر بگیریم، میتوان تفسیر استعاری و تأکیدی برخی
ساکنان را پذیرفت که آن را «بام جهان» مینامند.
کوههایی
که بامیان در میان آنها قرار دارد، بیتردید همانهایی هستند که مورخان و جغرافیدانان
یونانی آنها را پاروپامیزوس نامیدهاند، در برابر قفقاز واقعی هند یا هندوکش که
از آن متمایزند. این اصطلاح مورد انتقاد قرار گرفته، اما بیجا. این نام ساختهٔ
یونانیان نبود، بلکه نام بومی این کوهها بود؛ و وقتی میبینیم از «پار» و «پتن»
به معنای «کوه» و «مسطح» ساخته شده، جای تردیدی نمیماند. بنابراین پاروپامیزوس را
میتوان «سرزمین کوههای با قلههای تخت» ترجمه کرد، و این نام بهطور خاص برای
مناطقی که بر آن اطلاق شده مناسب است. با دانستن ریشهٔ پاروپامیزوس، معنای پامیر
یعنی «سرور کوهها» نیز روشن میشود.
مهمترین
آثار باستانی بامیان بتها و غارها هستند که آشکارا با یکدیگر ارتباط دارند؛
همچنین قلعهٔ زوهک ـ که چنین نامیده میشود ـ و بقایای شهر و ارگ غلغله.
شواهد
مربوط به غلغله فراوان و گسترده است و نشان میدهد که این شهر باید بسیار مهم بوده
باشد. بدون پرداختن به گمانهزنی دربارهٔ منشأ آن، از تاریخ معتبر میدانیم که
چنگیزخان در سال ۱۲۲۰
میلادی آن را ویران کرد. مردم بامیان روایتی دارند که شهر دوباره بازسازی شد و سپس
دوباره رو به ویرانی رفت، که محتمل است؛ زیرا مقابر اسلامی فراوانی به آن اشاره
دارند که قدمتی کمتر از شش قرن دارند، اگر فرض کنیم کاشیهای لعابدار نقاشیشدهٔ
موجود در آنها تا زمان چنگیزخان تنها در چین دیده میشد، چنانکه برخی نویسندگان
گفتهاند. چشمگیرترین بقایای غلغله ارگ یا دژی است که دیوارهای آن یک بلندی منفرد
را دربر گرفته است.
دژ
زوهاک، که نزد مردم محلی و نیز ابوالفضل به این نام شناخته میشود، در انتهای شرقی
دره قرار دارد، جایی که جویبار کلا به رود بامیان میریزد. ما آن را با دقت کافی
بررسی نکردهایم تا دربارهٔ ماهیت آن داوری کنیم یا نظری بدهیم که پژوهشهای آینده
آن را رد کند؛ بنابراین تنها اشاره میکنیم که گرچه با ابوالفضل در قدمت آن همنظر
هستیم، اما برخلاف نظر او و سنت محلی، آن را لزوماً یک دژ دفاعی نمیدانیم.
غارهای
بامیان در صخرهها یا دیوارههای عمودی کوهها در دو سوی دره یافت میشوند، و در
سمت شمالی، بهطور پیوسته تا فاصلهٔ شش یا هفت مایل ادامه دارند. در محلی به نام
دهمیان، که ارتفاع صخرهها بیشتر است، بیشترین تعداد غارها یا «سموچر» به نام محلی
مانند کانونی گرد آمدهاند. در میان این غارها، در طاقچهها، دو بت بزرگ قرار
دارند که مدتها در اروپا شناخته شده بودند؛ و میان آنها دو طاقچهٔ دیگر است که
یکی حاوی قطعات یک بت پیشین است و دیگری نیز بیگمان زمانی بتی داشته است.
در
برابر اینها، به سوی جنوبغرب، درهای است که جویبار جوی فولادی در آن جاری است؛
و در شرق ارگ غلغله نیز درهای به سوی جنوب کشیده میشود. تپههای شمال و شرق هر
دو دره نیز پر از غارند، و در میان غارهای دومی بتی بزرگ وجود دارد که تنها از دو
بت بزرگ بامیان کوچکتر است.
بتها
در دل سنگ تراشیده شدهاند و سطحی از سیمان روی آنها کشیده شده است. آنها پیکرههایی
ایستادهاند با دستهای کشیده، که چینهای جامه را نگه داشتهاند. چهرههایشان
تخریب شده، بهگونهای که نیمهٔ جلویی سرها تا لبها برداشته شده و نیمهٔ پشتی
همراه با گوشهای بسیار بزرگ باقی مانده است.
این
تخریب با دقت و زحمت انجام شده و احتمالاً به فرمانی رسمی صورت گرفته است، شاید از
سوی فاتحان عرب. بعدها تخریبهای نامنظمتری نیز انجام شده، مانند شکستن دستها و
ترک دادن پاها، که چنگیزخان، تیمور، اورنگزیب و حتی تیمورشاه درانی هر یک به آن
متهم شدهاند.
بتها
در طاقچههای عظیمی در دل سنگ ایستادهاند، که دیوارههای آنها در سطح گردن بتها
با نقاشیهایی تزئین شده است. این نقاشیها شامل نیمتنهها و پیکرههای نشسته، هم
مرد و هم زن هستند. طاقچهٔ بت بزرگتر در هر طرف ردیفی از دوازده پیکرهٔ زنانه
دارد و نکتهٔ مهم اینکه در بالای آن، بر فراز سر بت، کتیبهای وجود دارد که آشکارا
برای حل این راز بوده است. طاقچهٔ بت دوم کتیبه ندارد، اما در دو سوی آن ردیفهایی
از نیمتنههای مرد و زن دیده میشود؛ و بالای سر آن یک پیکرهٔ زنانهٔ تمامقد
نقاشی شده است. طاقچههای دیگر نیز با نقاشی آراستهاند.
در
دو سوی طاقچهها، رشتهپلههایی در دل سنگ کنده شده که به بالای آنها یا سر بتها
میرسند؛ هر راهپله به اتاقی مربع کوچک میرسد که با طلاکاری و لاجورد بهزیبایی
تزئین شده است. برای روشنایی این گذرگاهها، روزنههایی رو به سوی بتها در سنگ
ایجاد شده است. ما از یک سمت به بالای بت دوم رفتیم، پشت سر آن دور زدیم و از سمت
دیگر پایین آمدیم. نزدیک قله، طاقچهها گشادتر شده و در هر طرف سکویی یا «تخت»
برای نشستن ساخته شده است. بت بزرگتر نیز چنین راهی داشته، اما هنگام بازدید ما،
غارهای پایین آن در اشغال یک تاجیک ناسازگار بود که آذوقهاش را در گذرگاه انباشته
بود و با تهدید یا خواهش هم راه را باز نکرد. ما اصرار نکردیم و امیدوار به بازدید
دوباره شدیم که تاکنون رخ نداده است. دستیابی به این نقاط بالایی مهم است، زیرا
نقاشیها از آنجا بهتر دیده میشوند.
میان
پاهای بت بزرگتر، ورودیهایی به اتاقهای وسیع گنبددار وجود دارد که گنبد یا
کوپولا را نشان میدهند. ما گمان میکنیم اینها بهویژه معابد بودهاند. اینها،
مانند دیگر غارها، با سیمان پوشیده شدهاند و خطوط قالببندی و تزئینات گنبدها در
همان ایجاد شده است. درون همهٔ آنها از دود آتشها سیاه و براق شده است. بسیاری
از غارهای بامیان از نظر اندازه چشمگیرند و شکلها و تزئینات خاص دارند. جالبترین
آنها بالای بت بزرگتر، اما در صخرهای عقبتر قرار دارند؛ بهگونهای که با حرکت
به سوی جنوب، به لبهٔ همان دیوارهٔ عمودی میرسیم که تندیس در آن تراشیده شده است.
در این غارها نامهای دبلیو. مورکرافت، دبلیو. تربک و جی. گاتری را که با زغال
نوشته شده بود دیدیم. این غارها با صعودی در سمت چپ یا غرب بت قابل دسترسیاند.
شکی
نیست که از میان شمار فراوان غارهایی که به گنبد ختم نمیشوند، بسیاری محل اقامت
کاهنان مرتبط با معابد بودهاند؛ برخی دیگر جایگاه زاهدان یا طبقات رهبانی بودهاند.
و چون در افغانستان میبینیم غار همواره همراه تپهٔ تدفینی است ـ چه آرامگاه واقعی
چه نمادین میتوان حدس زد که بیشتر حفاریهای بامیان همین ماهیت را داشتهاند.
هرجا شرایط ساخت تپهٔ تدفینی فراهم میشد، حفر غار نیز لازم میگردید؛ و وقتی
ویرانههای شهری بزرگ و زمانی پررونق را در برابر داریم، یا میدانیم این مکان
مقدس بوده ـ شاید مقدسترین جای پیروان آن آیین فراوانی غارهای بامیان شگفتآور
نیست. از آیینی که در آن زمان
وجود داشت، و مردگان نواحی اطراف ممکن بود به انگیزههای مذهبی به آنجا آورده و به
خاک سپرده شوند.
مردم
محل، هنگام سخن گفتن، سه بت بزرگتر، آنها را پدر، مادر و پسر مینامند؛ و بر
همین اساس، دومی را مؤنث میپندارند. اما در خود پیکره هیچ تفاوتی دیده نمیشود که
نشان دهد جنس آن با دیگران فرق دارد. در هر صورت، با هر جنسی که باشند، دلیلی اندک
برای تردید وجود دارد که همه از یک نوع و یک منشأ هستند.
ما بامیان
را با این تصور دیدار کردیم که با آثار بودایی روبهرو خواهیم شد، اما آشکار شد که
ماهیتی دیگر دارند. کتیبه با خطی بود که برای ما ناشناخته بود، و همینگونه ماند
تا زمانی که آقای پرینسپ الفباهای پهلوی و زند را در اختیارمان گذاشت و
دریافتیم که گونهای از خط پهلوی است. نیمتنهٔ پادشاه در میان نقاشیهای طاقچهٔ
بت دوم شباهتی کامل با نیمتنههای روی مجموعهای از سکهها داشت که بهطور فراوان
در بگرام یافت میشوند و ما موقتاً آنها را «پارتی» نامیده بودیم؛ اما
حروف نوشتههای روی آن سکهها با حروف کتیبهٔ بامیان بسیار متفاوت بود. سرانجام،
سکهای از همان دسته یافت شد که حروفی آشکارا مشابه داشت؛ در واقع شامل سه حرف از
همانهایی بود که در کتیبه دیده میشد. از اینجا گمان بردیم که شواهد کافی برای
نسبت دادن بتهای بامیان به دست آوردهایم.
با
این تصور که کتیبه شاید «نانایا» «NANΛ»
خوانده شود، این
حدس را با آقای پرینسپ در میان گذاشتیم: اگر درست باشد، بت میتواند تصویری
از دیانا یا ماه باشد که نزد پارسیان باستان «نانایا» نامیده میشد. با این
حال هنوز به این خوانش کاملاً مطمئن نیستیم؛ و با دیدن چندین بت، این اندیشه پیش
میآید که شاید آنها یادبود سلسلهای از فرمانروایان باشند حتی اگر این خوانش
پذیرفته شود. زیرا بالای بت دوم که کتیبه ندارد، پیکرهٔ زنانهای تمامقد دیده میشود
که ممکن است نانایا باشد، و بت نخست پیکرهای ندارد اما بهجای آن نامی
دیده میشود. با این حال باید اعتراف کنیم که از ظاهر کلی بتها، بیشتر چنین مینماید
که نمایانگر شخصیتهای مردانه باشند.
سکههایی
که به آنها اشاره شد، احتمالاً همانهایی هستند که کلنل تاد در مجموعهٔ
خود از آنها بهعنوان «نمونههای کمیاب از دودمانی پارتی که در تاریخ ناشناخته
است» یاد کرده. شاید اصطلاح «پارتی» دیگر دقیق نباشد، اما تردید داریم که
پادشاهانی که این سکهها ـ و به گمان ما بتهای بامیان ـ به آنها مربوطاند، در
تاریخ ناشناخته باشند. ما آنها را دودمان کیانیان میدانیم که روایتهای
کموبیش معتبرشان در آثار نویسندگان فارسی آمده، و اگر روایتهای خودشان درست
باشد، بازماندگانشان هنوز در میان سران مستقل سیستان وجود دارند. تاجیکها، که بهطور گسترده در افغانستان و ترکستان
پراکندهاند و بیگمان از ساکنان کهن این سرزمینها هستند، نمایندهٔ مردمیاند که
در گذشته فرمانبردار شاهزادگان این دودمان بودند. در طی قرنها، دستکم در
افغانستان، اقتدار تاجیکان از میان رفته و حتی در یادهای نزدیک، حقوق مالکیت آنان
بر زمین بهشدت با پیشروی افغانها تضعیف شده است. او نشانههای اندکی از تبار و
منشأ خود حفظ کرده، و چون به اصول سختگیرانهٔ اسلام گرویده، با هراس به
یاد میآورد که سرزمینش زمانی زیر فرمان کافران بوده است؛ با این حال، چنانکه در
بامیان دیده میشود، او در همان معابد زندگی و به کارهای عادی مشغول است، در جایی
که نیاکانش با آیینهای باشکوه، فرزند درخشان و سپاههای نورانی آسمان را میخواندند.
اگر
شواهدی را که بر پایهٔ آن بتهای بامیان را به شاهزادگان دودمان کیانی نسبت میدهیم
بپذیریم بیآنکه دربارهٔ ماهیت فردی آنها داوری کنیم، چه بتهای نانایا و
دیگر ایزدان باشند یا تندیس فرمانروایان بهطور طبیعی به زمان احتمالی ساخت آنها
میاندیشیم. این زمان اگرچه دقیقاً تعیینپذیر نیست، اما در دورهای نسبتاً متأخر
قرار میگیرد، یعنی پس از فروپاشی پادشاهی یونانی-باختری. چنانکه ژوستین گزارش میدهد، این پادشاهی به دست پارتیان
سرنگون شد؛ و این روایت شاید به همان اندازه قابل قبول باشد که گفته شود سقوط آن
به دست گتاها بوده است، هرچند باید پذیرفت که در تأیید نظر دوم، استرابو
منبعی جدی است، بهویژه وقتی اقوامی را که این فروپاشی را رقم زدند نام میبرد: آسیی، پاسیانی، تخاری و ساکاراولی. شاید، چنانکه شفِر اشاره کرده، هر دو در آن نقش داشته
باشند؛ اما نتیجهگیری همان نویسنده که گتاها پس از آن در قدرت ماندند، محل تردید
است، اگر بتهای بامیان را یادبود فاتحان پارتیِ باختر بشماریم.
با
این حال باید یادآور شد که در همین زمان، دودمان آزوز که سکههایش را
داریم، شایستهٔ توجه است؛ و اگر این نام با نام نخستین گروه از چهار قبیلهٔ گِتی
پیوندی داشته باشد، چنانکه به گمان آقای پرینسپ (آقای پرینسپ) میتوان روایتهای
ژوستین (ژوستین) و استرابو (استرابو) را با هم آشتی داد؛ زیرا بر پایهٔ شواهد،
دودمان آزوس (دودمان آزوس) در نواحی نزدیک به سرچشمههای رود سند (رود سند) پدید
آمده است. با این حال باید یادآور شد که ما تنها امکان این فرض را مطرح میکنیم که
بتهای بامیان ممکن است به فاتحان پارتیِ باختر اشاره داشته باشند. اشاره کردهایم
که سال ۵۶ پیش از
میلاد بهعنوان زمان پایان پادشاهی یونانی-باختری ذکر شده؛ اما اگر این تاریخ بهعنوان
زمان ساخت آثار باستانی بامیان نقل شود، باید آن را مربوط به بت کهنتر دانست، و
این زمان شاید با دورهٔ جانشینیای که در مهابهارات (مهابهاراتا) آمده همزمان
باشد؛ در این صورت یا اعتبار آن اثر با بیدقتی مطرح شده، یا خود آن اثر باید از
ادعای قدمت بسیار که برخی برایش قائلاند، اندکی عقبنشینی کند.
کنار
گذاشتن نظریههای قدیمی و محبوب دشوار است، اما باید در برابر واقعیتها تسلیم
شوند. ما پیشتر بهگونهای قابل قبول، یونانیان باختر را با جانشینانی از اقوام
گِتی یا هندوسکایی (گِتیک یا هندو-سکایی) جایگزین کرده بودیم؛ و گمان میکردیم آنها
بودایی بودهاند، زیرا خوانده بودیم که این آیین در آغاز عصر میلادی در آسیای
مرکزی رواج داشته است. بیآنکه لزوماً این ادعا را رد کنیم — که حتی میتوان
شواهدی در تأیید آن آورد — بهتدریج نسبت به برتری آیین بودایی در این نواحی تردید
پیدا کردهایم. اصطلاح «هندوسکایی» جای خود را به «میترایی» (میترایی) داده است؛
اصطلاحی که دستکم دین حاکمان را روشن میکند، بیآنکه دربارهٔ نژاد یا تبارشان
داوری کند. شایان توجه است که آثار متأخر در افغانستان و پنجاب (پنجاب) یا در
سرزمینهای پیرامون رود سند، آمیزهای از عناصر میترایی و بودایی را نشان میدهند.
بعید نیست این دو نظام، اگر ذاتاً متفاوت بودهاند، در مرزهایی که هر دو حضور
داشتند در هم آمیخته باشند — بهویژه اگر در نظر بگیریم که بودیسم زمانی با شتاب
گسترش مییافت که میترائیسم در حال افول بود.
اعتراض
ما به کاربرد اصطلاح «پارتی» برای این سکهها ـ و برای شاهزادگانی که به آنها و
شاید به بتها مربوطاند ـ بیشتر از این ناشی میشود که نمیتوان آنها را اشکانی
(اشکانیان) دانست. گفته میشود در دوران آن دودمان نیرومند که مدتها بر ایران
فرمان میراند، پرستش میترا discouraged شده
بود؛ اما روشن نیست چرا، و میتوان پرسید شاهان اشکانی جز آیین میترایی پیرو چه
دینی میتوانستند باشند؟ شاید چون پارتیان ـ که گاه منشأ سکایی برایشان فرض شده ـ
آیینهای نیاکان خود را حفظ کرده بودند؛ آیینهایی که اوستا (اوستا) در پی نکوهش
آنهاست. همچنین ممکن است با روحیهٔ فرقهگرایانه و قدرت سیاسی لازم، با آیینهای
رایج در میان مردم سرزمین کوروش مخالفت میکردند؛ و از همین رو، در دورهٔ آنان تختجمشید
(تختجمشید) و آتشکدههای اصطخر (اصطخر) رو به فراموشی رفتند.
نماد
آتشدان (آتشدان) بر سکههای شاهان اشکانی دیده نمیشود، در حالی که بر سکههایی که
ما آنها را به شاهزادگان مرتبط با بامیان نسبت میدهیم وجود دارد. همین نماد بر
سکههای شاهان ساسانی (شاهان ساسانی) نیز دیده میشود ـ که جانشینان اشکانیان
بودند و آتشهای مقدس را پس از قرنها دوباره افروختند ـ اما بر سکههای آنان
آتشدان همیشه با دو نگهبان همراه است؛ چیزی که در سکههای مورد بحث ما دیده نمیشود.
اگر شکل سادهتر را کهنتر بدانیم، این میتواند نشانهای باشد که این سکهها از
ساسانیان قدیمیترند. اگر این دیدگاه درست باشد، درمییابیم که همزمان با بخشی از
دورهٔ اشکانی، حکومتی نیرومند و مستقل در باختر وجود داشته که شاهانش پیرو آیین
اصیل میترایی بودهاند.
بدیهی
است که این حکومت پس از پادشاهی یونانی بوده؛ اما اینکه چه کسانی بودند و از کجا
آمدند، تنها زمانی میتوان دربارهاش بهدرستی گمانهزنی کرد که با آثار باستانی
نهفته در سرزمینهای شمال قفقاز هند (قفقاز هند) آشنا شویم. با این حال، دانستن
وجود آنان، سکهها و یادمانهایشان سودمند است، زیرا زبان و دینشان را نشان میدهد.
ارتفاع
بزرگترین بتها بهترتیب حدود ۱۲۰
و ۷۰ فوت برآورد
شده است؛ سومی شاید حدود ۵۰
فوت باشد و دو بت دیگر احتمالاً ۳۵
و ۲۵ فوت ارتفاع
داشتهاند. با بررسی آنها، در پیوند با این نظریه اگر بپذیریم که این تندیسها
برای بزرگداشت فرمانروایان ساخته شدهاند، تفاوت اندازهها و نیز شمار آنها میتواند
معنا داشته باشد؛ تفاوت اندازهها شاید نشاندهندهٔ درجات شکوه و رونق دوران ساخت
آنها باشد، و تعدادشان این نتیجه را ممکن میکند که دستکم به همان تعداد
فرمانروا وجود داشته است که بتها ساخته شدهاند. همچنین محتمل است که این بتها
همراه با غارها و معابد پیرامونشان یادبودهای پس از مرگ نباشند، بلکه در زمان حیات
همان پادشاهانی ساخته شده باشند که دستورشان را دادهاند. اینکه آنها حاصل کار
مجموعهای از شاهان بودهاند، نتیجهای گریزناپذیر است؛ زیرا از نظر عملی و اخلاقی
ناممکن مینماید که یک پادشاه بهتنهایی بتواند چنین آثاری را بسازد.
اگر
فرض کنیم بامیان (بامیان) مکانی بهویژه مقدس بوده و از این رو بهعنوان محل دفن
فرمانروایان آن عصر برگزیده شده، میتوان پرسید چه شواهدی از آرامگاههای آنان
داریم؟ نویسندهای باستانی احتمالاً کتزیاس (کتزیاس) یا دیودوروس (دیودوروس) شیوهٔ
دفن شاهان کهن ایران را چنین توصیف میکند: پیکر آنان را از فراز پرتگاهها به
درون غارهایی که در دل صخره کنده شده بود فرو میبردند و سپس ورودی غارها را میبستند.
برخی از غارهای بامیان دقیقاً با این توصیف سازگارند؛ اکنون دستنیافتنیاند و از
روزنههای کوچکشان پیداست که برای سکونت ساخته نشدهاند، و بدون تدبیری مانند
پایین فرستادن کارگران از بالای صخره، تصور اینکه چگونه اصلاً تراشیده شدهاند
دشوار است.
باید
توجه داشت که در بامیان هیچیک از بناهایی که امروز با نام «توپه» (توپهها) میشناسیم
دیده نمیشود؛ بناهایی که در مناطق شرق و غرب رود سند فراواناند. نبود آنها میتواند
این اندیشه را ایجاد کند که این شیوهٔ یادبودسازی برای شاهان متأخرتر بوده و زمانی
پدید آمده که آیینهای میترایی و بودایی در هم آمیختند. چنین نتیجهای شاید برای
تعیین آن دوره سودمند باشد، و برای تأییدش میتوان انبوه توپههای افغانستان را
شاهد آورد که هم چایتیه (چایتیه) و هم غار را نشان میدهند. با این حال، دلیلی
نداریم که چایتیه را صرفاً شکلی بودایی بدانیم، و توپهها با شیوهٔ یادبودسازی
پادشاهان ایرانی ناسازگار نیستند. اگر بنای مرغاب (مرغاب)، در شمال تختجمشید (تختجمشید)،
واقعاً آرامگاه نمادین کوروش (کوروش) باشد، چیزی جز یک چایتیه یا داگوپا (داگوپا)
نیست؛ و ما تردید داریم آن را آرامگاه کوروش ندانیم، با توجه به اشارات آریان
(آریان) و آریستوبولوس (آریستوبولوس) و نیز تفسیر یک کتیبه (که ظاهراً بر بنایی
مجاور یافت شده و موضوع را اندکی مبهم میکند) بهدست پروفسور گرتفند (پروفسور
گرتفند). افزون بر این، اگر چنین باشد، میتوان پرسید: پس داگوپاهای جانشینان
کوروش کجاست؟
قدیمیترین
توپههای افغانستان که تاکنون بررسی شدهاند، به گمان ما به اواخر قرن نخست یا
اوایل قرن دوم میلادی تعلق دارند. وقتی احتمال میدهیم بامیان محل دفن دودمانی از
پادشاهان بوده، منظورمان این نیست که پایتخت آنان نیز بوده؛ بلکه بیشتر بر این
باوریم که چنین نبوده، هرچند غلغله (غلغله) نسبتاً متأخر ممکن است نمایندهٔ شهری
کهن و مهم پیشین بوده باشد. پاروپامیزوس (پاروپامیزوس) پیش از دورهٔ فرضی ساخت بتها
و غارهای بامیان، جایگاه قدرت قابل توجهی بوده یعنی قلمرو شاهزادهٔ پاندَوَه (پاندَوَه) به نام
سوبهَه (سوبهَه)، که پسرش گَج (گج)، بنیانگذار غزنی (غزنی)، پادشاهی خود را از
دست داد به دست اوتیدموس (اوتیدموس) و پسرانش.
اغلب
چنین حدس زدهاند که بامیان همان دراپساکا (دراپساکا) نزد آریان است، که در مسیر
اسکندر از باختر (باختر) به اسکندریهٔ قفقاز (اسکندریه قفقاز) آمده است. بطلمیوس
(بطلمیوس) آن را دراستوکا (در استوکا) مینامد، که ویلفورد (ویلفورد) آن را برابر
واژهٔ سانسکریت «دَرسَتَکا» (درسَتکا) یا «شهر سنگی» دانسته است. اگر این ریشهشناسی
را بپذیریم، لازم نیست این فرض همراهش را بپذیریم که «پیش از آن، شهرها تنها
مجموعهای از کلبهها بودهاند» — فرضی که از این ناشی شده که غارهای بامیان در
سنگ کنده شدهاند و بدینسان شهری سنگی ساختهاند. اگر نتیجهگیریهای پیشین ما
درست باشد، این غارها هرگز به معنای دقیق کلمه یک شهر نبودهاند؛ هرچند بهطور
طبیعی شهری در کنارشان شکل گرفته و وجود داشته، چنانکه بقایایش نشان میدهد.
افزون
بر این، اگر نتیجهگیری ما دربارهٔ زمان ساخت بتها درست باشد، پس آنها در زمان
لشکرکشی اسکندر (اسکندر) وجود نداشتهاند؛ و همین میتواند توضیح دهد چرا مورخان و
جغرافیدانان کلاسیک غربی اشارهای به آنها نکردهاند. بنابراین مطمئن نیستیم که
دراپساکا همان بامیان بوده، یا اصلاً شهری در آنجا وجود داشته — هرچند محتمل است
درهای به این اندازه مناسب و حاصلخیز، حتی در آن زمان نیز جمعیتی قابل توجه داشته
باشد. اصطلاح «شهر سنگی» میتوانست به هر شهر مستحکمی اطلاق شود. تیمور (تیمور) در
حرکت خود از بلخ (بلخ) به هند، به گفتهٔ شرفالدین (شرفالدین)، چند روزی در «شهر
زیبای» خلم (خلم) توقف کرد. اینجا مکانی کهن است؛ و همراه با ایبک (ایبک) و قندوز
(قندوز). و هر محل دیگری در مسیر
نیز میتواند ادعایی برای دراپساکا بودن داشته باشد.
همچنین پیشنهاد شده است که بامیان نمایندهٔ اسکندریهٔ
پاروپامیزان باشد.
واژهٔ اخیر به نظر میرسد افزودهای سهلانگارانه از سوی جغرافیدانان
به جای قفقاز باشد.
ما معتقدیم که این
واژه توسط مورخان اصلی به کار نرفته است — هرچند این خطا قابل درک است، زیرا قدما
پاروپامیزوس را ادامهٔ قفقاز میدانستند، و گذرگاههای کوهستانی میان کابل و
بامیان تا امروز نیز نزد بومیان به نام گذرگاههای هندوکش خوانده میشوند، هرچند
از نظر دقیق چنین نیستند.
روشن است که اسکندریه در دامنهٔ جنوبی قفقاز ساخته شده بود نشانههایی
که بیشتر با غوربند و بگرام تطبیق دارند.
بامیان را میتوان در جنوب، اما با فاصلهٔ زیاد، از هندوکش واقعی
دانست، و به گمان ما ادعای اندکی دارد که اسکندریهٔ قفقاز محسوب شود، جز همان
نزدیکیِ مشکوک.
اگر ادعاهای بامیان را از دیدگاهی دیگر بررسی کنیم یعنی به عنوان
مکانی مقدس، که شاید به سبب انتخاب آن به عنوان محل دفن پادشاهان چنین بوده مرجع ما ویلفورد است که میگوید در کتابهای
بودایی، بامیان سرچشمهٔ قداست و پاکی معرفی شده است.
این نکته میتواند ارزشمند باشد، زیرا نشان میدهد همان مکان
توسط پیروان دو دین که معمولاً بسیار متفاوت دانسته میشوند، با همان احترام
نگریسته شده است.
و از آنجا که آثار باستانی بهطور قطع میترایی هستند، میتوان
نتیجه گرفت که بوداییان میراث دیگران را تصاحب کردهاند و کتابهایی که به بامیان
اشاره دارند نسبتاً متأخرند؛ یا میتوان گمان کرد که بودیسم در اصل صرفاً گونهای
تغییریافته از میترائیسم بوده است.
ما لازم نمیدانیم روایتهای اسلامی دربارهٔ بامیان را شرح دهیم،
که بتها را به سالسال نسبت میدهند؛ کسی که معمولاً او را غولی کافر میدانند که
نخست مغلوب و سپس به دست حضرت علی مسلمان شد.
همچنین نیازی به بررسی روایتهای بودایی و برهمنی نیست که شارما
یا پدرسالار شم را بنیانگذار بامیان میدانند، زیرا دلیلی نداریم که این ادعا را
تأیید یا رد کنیم.
اما وقتی نویسندهای به توانایی ویلفورد با ظاهری جدی ادعا میکند
که بامیان همان عدن موسوی است، بررسی دلایل او برای چنین ادعای شگفتی سودمند خواهد
بود. او ناچار است در لندی سند،
هلمند، و رودهای قندوز و بلخ، همان فیسون، گیحون، فرات و هدیکل کتاب مقدس را
ببیند؛ اما آشکار است که او به گفتههای پوراناس و اوستا تکیه میکند.
نخستین پوراناس شواهد بسیاری از تألیف متأخر دارند، و بنابراین
نباید با متونی باستانی همچون پنجکتاب (پنتاتئوچ) مقایسه شوند.
دربارهٔ قدمت اوستا نیز بسیار بحث شده است: برخی آن را بسیار کهن
میدانند؛ برخی دیگر، از جمله هموطن ما هاید، آن را متعلق به عصر داریوش هخامنشی
میدانند؛ و گروهی آن را نسبتاً جدید میشمارند.
ما صریحاً دیدگاه آخر را میپذیریم، و حتی بخشهایی که برای
اثبات قدمت آن نقل میشوند، به نظر ما خلاف آن را نشان میدهند.
ما با رغبت بیشتری به این موضوع میپردازیم، زیرا گمان میکنیم
ممکن است اوستا در دربار همان پادشاهانی تدوین شده باشد که در بامیان یادبودشان
ساخته شده است.
نکتهٔ قابل توجه این است که براهمنها، بوداییان و میترائیستها
همگی تصور مشابهی از محل بهشت دارند، که نشان میدهد این باور را از یکدیگر یا از
منبعی مشترک گرفتهاند.
احتمال دارد دو گروه نخست این تصور را از سومی گرفته باشند؛ و
شاید بتوان حدس زد — هرچند این امر قدمت اوستا را تضعیف میکند — که بامیان به سبب
آنکه محل دفن پادشاهان بوده، تقدس یافته است.
چنانکه خود اوستا نیز یاد میکند، وقتی گورتمن (بامیان یا اطراف
آن) را به صورت بهشتی زمینی توصیف میکند و با عبارتی نمادین میافزاید:
«جایگاه
وجود برتر و نیکبختان.» تردیدی نیست که تندیس بزرگتر بامیان قدیمیتر است؛ و همراه با
غارهای اطرافش، هستهای را تشکیل داده که بعدها غارها و تندیسهای دیگر پیرامون آن
ساخته شدهاند. و نتیجهای منطقی است که
پیش از ساخت نخستین تندیس، بامیان محل دفن پادشاهان نبوده و شایستهٔ ستایش پرشور
نویسندهٔ اوستا نیز نبوده است.
قدمت بسیار که برخی باستانشناسان برای اوستا قائلاند، از سوی
نویسندهٔ آن ادعا نشده است؛ و اینکه چرا او را زرتشت مینامند در حالی که خود را
زردشت خوانده، تنها با تمایل نظریهپردازان برای یکی دانستن او با شخصیتی مشهور با
همین نام قابل توضیح است شخصی که طبق تاریخ معتبر، چند قرن پیش از او میزیست.
زرتشت آنچنان جزئیات زندگی خود را روشن بیان
میکند که سوءبرداشت از آن ناممکن است، و این مطالب را نمیتوان بهتر یا خلاصهتر
از بیان شیوای پروفسور هیرن یکی از تواناترین مدافعان قدمت بسیار زیاد اوستا (زند اوستا) بازگو
کرد. این استاد مینویسد: "آثار زرتشت سرشار از جزئیات مربوط به شخص او، و نیز سرزمینها
و پادشاهیهایی است که نخستین صحنهٔ فعالیت او به عنوان یک مصلح بودند. او با دادههای جغرافیایی بسیار روشن نشان میدهد
که زادگاهش ماد شمالی، یعنی آذربایجان یا ناحیهٔ میان رودهای کور
(کُر/کوروش) و ارس بوده است، که هر دو به دریای خزر میریزند.
در همینجا نخست به
عنوان قانونگذار و اصلاحگر ظهور کرد؛ اما اندکی بعد این ناحیه را ترک کرد و به
سرزمینهای شرق خزر رفت، یعنی به بلخ، محل اقامت شاه گشتاسپ که
شاگرد و ستایشگر او شد. بنابراین
خاستگاه اصلی آیین یا آموزهٔ جدید او بلخ بود، که از آنجا (تحت حمایت گشتاسپ) در سراسر ایران گسترش یافت ". زرتشت با ذکر نام پادشاه بلخ، حامی
خود، شاید نام یکی از پادشاهانی را آورده باشد که در بامیان یادبودشان
ساخته شده است.
اگر چنین باشد، میتوان
لهراسپ، پیشینیان او، را نیز با وی مرتبط دانست.
شایان توجه ویژه است که تاریخهای افسانهای ایران ساخت یک
خلوتگاه را به لهراسپ نسبت میدهند؛ جایی که او پس از واگذاری تاجوتخت به گشتاسپ
به آن پناه برد.
سپس هنگامی که در
غیاب گشتاسپ (که آن زمان در سیستان بود) به بلخ حمله شد، او
فراخوانده شد و در نبرد کشته شد. شاید از این
روایت سرنخی دربارهٔ منشأ غارها و تندیسهای بامیان به دست آوریم. از آنجا که سکههایی با کتیبهها در دست داریم
که امید میرود روزی خوانده شوند شاید سرانجام بتوان این حقایق را روشن کرد و
شواهدی قاطع دربارهٔ قدمت اوستا به دست آورد.
دلگرمکننده است که اسناد دیگری دربارهٔ این پادشاهان وجود دارد،
مستقل از اوستا، هرچند خود آن نیز سندی بسیار مهم و ارزشمند است. این اسناد در دسترس ما هستند، و تنها باید
افسانه را از واقعیت، و تاریخ را از داستان جدا کنیم تا به شناختی کامل از این
دورهٔ تاریک دست یابیم. زرتشت گستره و تقسیمات پادشاهی زمان خود را با دقت شرح داده است، چنانکه پروفسور
هیرن نیز اشاره میکند؛ و ما همان توضیح او را نقل میکنیم:
"آغاز
کتاب وندیداد او فهرستی از ایالات و شهرهای اصلی آن پادشاهی را در بر دارد؛
و این سند که برای مورخ بسیار ارزشمند است، چنان روشن و کامل است که جای تردیدی
باقی نمیگذارد. شانزده ایالت
و مکان اصلی با نامهای شرقیشان ثبت شدهاند و بیشترشان به آسانی قابل شناساییاند. از این فهرست درمییابیم که به جز آذربایجان
در غرب خزر همهٔ سرزمینهای شرق آن تا شمال هندوستان،
همراه با خود آن سرزمین، زیر فرمان شاه گشتاسپ بودهاند؛ پادشاهی که حکیم
در دربار او میزیست.
تمام خراسان نیز
ذکر شده، با ایالات تشکیلدهندهاش:
باختر (باختران) و سغد، آریا یا سیستان،
کابل، اراکوزیا، مرزهای هندوستان، و سرانجام لاهور در پنجاب همگی به ترتیب آمدهاند. گزارش زرتشت از نظر تاریخی بسیار ارزشمند
است و امپراتوری گستردهٔ باختر را توصیف میکند؛
امپراتوریای که
احتمالاً در زمان ائوکراتیدس وجود داشته و شاید بعدها به دست کوشانیان
افتاده باشد؛ چنانکه میدانیم در بسیاری از این سرزمینها و احتمالاً در همهٔ آنها
سکهها و یادبودهای آنان یافت شده است. به یاد داریم
که آریانا یا خراسان بخشی از امپراتوری باختری بوده، چنانکه استرابون
ثبت کرده است. پروفسور
هیرن یادآور میشود:
"اما از دو ایالت اصلی امپراتوری پارس، یعنی پارس و شوشیان
(عیلام)، و نیز پایتختهایشان پرسپولیس (تختجمشید) و شوش، و
همچنین بابل که اقامتگاه معمول شاهان پارس، بهویژه داریوش
هیچ نامی برده نشده است".
این حذف شگفتانگیز
دیگر عجیب نخواهد بود اگر گمان کنیم در زمان زرتشت این ایالات و نیز بابل
زیر سلطهٔ قدرتهای اشکانی (اراسکید) بودهاند، و بنابراین نمیتوانستند
بخشی از قلمرو گشتاسپ محسوب شوند.
آنها همچنین که زیر نفوذ دینی «مغان دروغین» بودند، زرتشت
بهشدت به آنها حمله میکند و آنان را «کافِر» مینامد؛ واژهای که امروزه نیز در
قالب «کفر» به کار میرود.
احتمال وجود یک
پادشاهی قدرتمند و مستقل در باختر پس از دورهٔ یونانی، اندیشههای جالبی
دربارهٔ جایگاه آن نسبت به دولت اشکانی برمیانگیزد؛ و شاید بتوانیم دلایل
دیگری نیز، فراتر از آنچه تاکنون شناخته شده، حدس بزنیم که برخی از شاهزادگان
متأخر اشکانی (اراسکید) را واداشت تا پایتخت خود را در بابل یا دقیقتر بگوییم تیسفون مستقر کنند.
با این حال، احساس میکنیم
زمان برای چنین گمانهزنیهای دقیقی هنوز فرا نرسیده است، و نیز نمیتوانیم با
قطعیت زمان پادشاهی کیانیان را تعیین کنیم؛ هرچند اطمینان داریم دادههای
تاریخی برای تعیین آن وجود دارد. و امیدواریم
بتوان آن هیولای آشکارِ افسانه و محصول غرور ملی یعنی تاریخ سنتی ایران را فرو
ریخت.
اگر لهراسپ و گشتاسپ
واقعاً پادشاهان باکتریایی باشند، چنانکه زرتشت میگوید، شاید بتوان پرسید
آیا ملکه هماى همان سمیرامیس نبوده است، و آیا رستم اندکی
پیش از عصر محمد نمیزیسته است؟ همان منابع اطلاعاتی که برای ما باز است،
برای شاه اسماعیل نیز وجود داشت، آنگاه که به شیبانی خان نوشت: "اگر حق جانشینی تاجوتخت تنها بر پایهٔ
وراثت خونی تعیین میشد، برای من نامفهوم است که چگونه این امپراتوری از میان
دودمانهای گوناگون پیشدادیان، کیانیان و خاندان چنگیز به
تو، ای شیبانی، رسیده است ". اما دربارهٔ اوستا (زند اوستا)، میتوان
پذیرفت که زرتشتی در زمان گشتاسپ میزیسته است. با این حال، به هیچوجه قطعی نیست که متن موجود
امروزی را خود او نوشته باشد؛ برعکس، گویش بهکاررفته در آن ظاهراً نشان میدهد که
چنین نیست زیرا این زبان از متأخرترین شاخههای پهلوی است، اگر اصلاً بتوان
آن را پهلوی دانست. و با رجوع به
سکهها، نخستین نشانههای این گویش را فقط در آخرین نمونههای آن مجموعه مییابیم
(چه ساسانی باشند یا پیشدادی)؛
و آن هم نه در نوشتههای اصلی سکه، بلکه به صورت نشانههایی که آشکارا پس از رواج
سکهها بر آنها حک شدهاند. ما این
یادداشتها دربارهٔ تندیسهای بامیان و تأملاتی را که از آنها برخاسته، با
نهایت فروتنی ارائه میکنیم؛ و شواهد خود را در قالب کتیبهها، نقشها و سکههایی
که گمانههای ما بر آنها استوار است عرضه میداریم، تا دیگران داوری کنند که تا
چه اندازه درستاند. همچنین باید
یادآور شد که سکههایی که کتیبههایی با خط بامیان دارند، به نظر ما
جدیدترین نمونههای آن دسته به شمار میآیند.
این امر را چندان هم بد نمیدانیم؛ زیرا اگر آنها هنوز هم به
دورهٔ کیانیان یا پیشدادیان تعلق داشته باشند، شاید بتوان غارها و
خلوتگاههای دیگری برای لهراسپ و گشتاسپ یافت چرا که باید به یاد
داشت، ما هنوز تنها بر آستانهٔ یک کشف ایستادهایم.
نظرات
ارسال یک نظر